
بیاا این چشم من بنویس ابر اما بخوان باران
که می خواند نگاه من برای چشمتان باران
بیا این چشم من رویاوخوابش هم برای تو
به رویت می تراود از دویار مهربان باران
پرنده میشود گاهی نگاهت می رودتاابر
وبعدش...می شودهرلحظه ی من آسمانباران
بهارگمشده درمن!توای زرتشت بی آتش!
اگر خواهد شقایق زاردستت هرزمان باران-
ترانه می شود بغض گلوگیر دلم آنگاه
شبیه ابر می بارم ولی خنده کنان باران
به ایات نگاه تو مسلمان می شوم زیرا
درآن طرحی ست از دریا - خدا - رنگین کمان - باران
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:25 توسط فاطمه ناظری

یخ بسته ام شوری بیاندازید در جانم
درطورچشمانت همین امشب بسوزانم
خورشید را چون دف بگیروهی بزن هی ...هی...
دستی بیافشان وسماعی کن بچرخانم
بنویس برابرنگاهم صاعقه ـباران
بغض گلوگیر مرا بشکن بگریانم
سرکش بشو انسان که دریا می کند طوفان
چنگی بزن بر ساحل جانم بشورانم
فریاد کن چرخی بزن برگرد من چون باد
من بید مجنون توام امشب پریشانم
برخیزمولانا ی من !بامثنوی هایت
شوری به پاکن آتش افکن در نیستانم
برخیز مولانای من!وقت سماع توست
وقتش شده تالرزه اندازی برایمانم
تاکافر قلبم شود جذب سماع تو
تا تو کنی با مثنوی خوانی مسلمانم ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:1 توسط فاطمه ناظری
من "بیستونم" تو"پرآو" * دور از هم وباهم
احساس ما روییده از یک چشمه ازیک غم
دور از همیم انقدر که من بی تو می میرم
دور از همیم اندازه ی یک بازدم یک دم
یادت می اید روزهای اول پرواز
ان اتفاق و...بعد خاک و...ماشدیم آدم
یادت می آید من کویرت بودم وتورود
نوشیدمت نوشیدمت لاجرعه نه کم کم
ای عشق ای عریانترین پیراهنم برگرد
برمن بپوش اندوه های تازه ومبهم
***
اندوه های تازه ات را دوست می دارم
من عشق بی اندازه ات را دوست می دارم
تو قبل تاریخ نگاهم بوده ای با من
قبل از خودم تو سالها آسوده ای با من
من اتفاق تازه ی قلب شما هستم
من عشق هستم آیه آیه از خدا هستم
من راز چشمان توام هرگز نکن فاشم
بگذار تا مثل یقینی در دلت باشم
* بیستون و پرآو دو کوه سرفراز در اطرا ف کرمانشاه هستند وچون دیواری بلند کرمانشاه را در اغوش گرفته اند
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:38 توسط فاطمه ناظری
پناه می برم به چشمهای تو که عاشقی
به چشم مهربان واشنای تو که عاشقی
دخیل می شود تمام عمر دستهای من
به پاکی ضریح دستهای تو که عاشقی
خدا .فرشته.اشک.لحظه هاچه آسمانی اند
به هرنفس کنم دعای تو که عاشقی
به کوچه های آسمان شبیه باد می دوم
ودادمی زنم:"کجاست جای تو که عاشقی؟"
خلاصه ی تمام شعرهای عاشقانه ام!
صبور سبز سرفراز آی تو که عاشقی!
همیشه آسمانی وپرازشکوه پرزدن
همیشه من پرنده ام برای تو که عاشقی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:45 توسط فاطمه ناظری
ا
علی رضا حکمتی اهل نور مازندران است غزلهایش روان وزلال به لطافت جنگل ودریاست
باور نمی کردم صمیمی ساده باشی
مثل دل من روستایی زاده باشی
باور نمی کردم تو بااین مهربانی
دست دعایم را جوابی داده باشی
جاده برایم ابتدای اشنایی است
آری اگرتو ابتدای جاده باشی
درسنگسال این همه تقویم هرروز
باید برای تسلیت اماده باشی
...
این را خدا می خواست شاید اینکه ای خوب !
درفال حافظ فال من افتاده باشی.....
غزلی زیبا از علی رضا حکمتی شاعری در حوالی ابرو باران
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:38 توسط فاطمه ناظری

گریه کن داد بزن هرچه که خواهی درمن
که نماندهست دگر پشت وپناهی درمن
گریه کن پاکترین ابربهاری شاید
که نمانداثر هیچ گناهی درمن
گریه گن سیل به پاکن تودراین حجم کویر
بازکن سمت سحر روزنه راهی درمن
خرمن هستی من منتظر ساعقه است
تو به پاکن شرراز برق نگاهی در من
صاعقه باش بسوزان وبگریانم باز
که نشسته ست غم ابرسیاهی درمن
هان... چه بهتر که بسوزد دل دریایی من
که شده افت مرداب تباهی در من
گریه کن داد بزن درشب تاریک دلم
تاکه پیداشودازلطف تو ماه ی در من
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:36 توسط فاطمه ناظری

مرا یکشب صدا کن دعوتم کن تافراسوها
بزن دست مراپیوند با اشفته گیسوها
نگاهم اشک .دل خسته.غمم انقدر سنگین است
که ترسم بشکند یکباره بازارترازوها
دوباره عطر پرواز کبوترهات گیجم کرد
هوایی شد دل من باتمام یاس وشب بوها
دوچشمم می شود درویش درگاهت که دل بسته
به ذکر" یاعلی موسی الرضا"وذکر"یاهو"ها
حرم لبریز اشک واه می لرزد دلم ناگاه
ودستم را تو می گیری زجمع سر به زانوها
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:49 توسط فاطمه ناظری

«اینجا هوا اگر چه شبیه شمال نیست»
توپاک باش وخوب برایت محال نیست
هرلحظه در نگاه تو شوق پریدن است
درشهر سنگ معجزه ی سبز بال نیست
هرجانگاه میکنی اندوه مبهمی ست
شاعرببخش ! اینه ی من زلال نیست
می پرسی از شلوغی خاکستری شهر
باان نگاه غمزده این احتمال نیست
باران بگیردو دل من تازه تر شود
پاسخ به غیر سایه ی یک ابر کال نیست
اینجا که در تسلسل یکریز لحظه ها
غیراز عبور مبهم این ماهوسال نیست
اه این هوا مرا زشما.... دور... میکند
امادلم به قول شما بی خیال نیست
بامن بمان همیشه بزرگ وصبوروسبز
"اینجا هوا اگرچه شبیه شمال نیست"
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:43 توسط فاطمه ناظری
رفتی غروبی بی صداوبیخبر ؟باشد
من را رها کردی توهم ای همسفر ؟باشد
اری تعارف کرده بودی که بپر بامن
فهمیده بودی که ندارم بال وپر ؟باشد
رفتی وبعداز تو دلم را در خودم کشتم
ها...می پسندی یارتو خونین جگر باشد؟
بی تو دلم تندیسی ازترس وپریشانی ست
اوراتو می خواهی چنین اشفته سر باشد؟
اما توازیادم نخواهی رفت میدانی
گر فاصله حتاازاین هم بیشتر باشد
اینبار باید ازیقین عشق پرباشی
خالی زشک باشی وازشاید...اگر...باشد؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:38 توسط فاطمه ناظری
چیزی نمانده بود نگاهت غزل شود
جانت به چیزهای مقدس بدل شود
جانت به افتاب به ماه وستارگان
هفت اسمان پاک برایت بغل شود
لختی نمانده بود که پیغمبری کنی 
عادی ترین سلام تو طعم عسل شود
گامی نمانده بود که تو اسمان شوی
قلبت همان فرشته ی عزوجل شود
چیزی نمانده بود که قصه شود دلت
قدیسی نگاه تو ضرب المثل شود
اما همیشه راز بزرگ زمانه ای
حجم بزرگ عشق به چشم تو حل شود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:42 توسط فاطمه ناظری




